خودمانیم برای کی می نویسم، کسی نیست که بخواند، این دکان بی رونق، این کسب بی محل.
بیست و پنجم ژانویه، عصر شنبه های تنهایی و زمستان سرد شمال، شمال شرقیِ آمریکای شمالی.
تا یک زمستان اینجا سر نکرده باشید، برایتان متاسفم، زمستان ندیده اید. این سومین زمستان من است و به سرد و گرمش خو کردم و بیشتر لذت می برم تا ذلت بکشم. پنج شش ماه تا پایان درس در این مقطع مانده، کش دار شده اما مثل همه چیز تمام می شود و یکروزی دلمان برایش تنگ.
رادیو توی گوشم، لرزه بر تنم، ای خوش حالی است اگر بدانید چطوری تنهایی شاد ترین خلایق باشید.
این هفته برای اولین بار یک فرمول قدیمی را پی گرفتم، دعوت رسمی برای یک کافه، جواب داد ! دست کم تا اینجای کار و برای یک سال چهارمی فلسفه، تا ببینیم چی میشود ؟
صدای بلند رباتیک و مدافع سرسخت MAKE movement در دانشگاه، چهره ی روی مجله ی فنی مهندسی و موضوع اخبار تکنولوژی روی صفحه اول سایت دانشگاه شده ایم و متواضعانه مانده ایم چطور، پا به پای لگسی مان بدویم،
de tout façon ... If I die tonight, At least I left a Legacy.
با بزرگان مک گیل هم آخور شده ایم و اصلا حواسمان نیست که همین خود خلعتی است. آنهایی که مرا می شناسند می دانند که از کجا آمده ایم و چقدر دور آمده ام. مرحبا بکم.
شکرت خدا. همین فرمون، قربانت برم، برو.
در حق من لبت این لطف که می فرماید
سخت خوبست، ولیکن قدری بهتر از این
برچسب:
نویسنده: یوسف شجاعی