کلارا از راه رسید، با هم خوش و بش کردیم، وسایلش را آورد کنار پسر سیاهی که دو میز جلوتر توی کتابخانه نشسته بود، نشست. همان چیزهایی را که به من گفته بود، برای او هم تکرار کرد. دستش به شال دور گردنش حلقه زده بود و چشمانش را در چشمان او. مدتی ماند و اکنون کلارا رفته. من این دوشنبه را پای درس، بست نشسته ام.
برچسب:
نویسنده: یوسف شجاعی
برچسب:
نویسنده: یوسف شجاعی
برچسب:
نویسنده: یوسف شجاعی
برچسب:
نویسنده: یوسف شجاعی
برچسب:
نویسنده: یوسف شجاعی