خرید بک لینک

کلارا از راه رسید، با هم خوش و بش کردیم، وسایلش را آورد کنار پسر سیاهی که دو میز جلوتر توی کتابخانه نشسته بود، نشست. همان چیزهایی را که به من گفته بود، برای او هم تکرار کرد. دستش به شال دور گردنش حلقه زده بود و چشمانش را در چشمان او. مدتی ماند و اکنون کلارا رفته. من این دوشنبه را پای درس، بست نشسته ام.

برچسب: نویسنده: یوسف شجاعی تاريخ: چهارشنبه 6 آبان 1405 ساعت: 18:30

فردا هجدهم دسامبر ۲۰۱۳، همان دوسالی است که نقلش رفت و اشکش را دو سال و چند ماه پیش ریخته ایم. از آن هجده دسامبر تا این هجده دسامبر، دو سال می شود.فردا که بیاید، خورشید که معلوم نیست از پشت ابرها، خسته و بی جان یا با انعکاس از روی برفها، دو برابر و دو پهلو، سلام کند و باد سرد شمالی که از لابلای ساختمانها وول بخورد تا نوک دماغها و سر انشگتان را سرخ و سرد کند، فردا که بیاید، شکر خدا به پیشگاه خانواده، شاید خودم و خدا، فکر کنم که از دو ساله امتحان فرنگ مردود نشده باشم و بیشتر از این، خدا را چه دیدی،ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف شجاعی تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 21:40

فردا نوزدهم، قرار بود برای خودش روزی باشد. دو سال هرچه کردیم از بی تجربگی و ندانی و کم و کاست، زیر و زبر تفاوت فرهنگی و زبانی آنهایی که نمی دانستیم و ندیده بودیم، هرچه بود را خیال کردیم یکشبه می شود بدور ریخت و صبج فردا را به شرافت تجربه ی همه ی شکست ها، پیروزمندانه برخواست.قرار بود پرده ی آخر "روزهای ضعف" و پایلوت "اقتدار" باشد.اما ای جان برادر، همانقدر که راه دور و دراز آزادی، همانقدر پیش پای من.حالا به همکار چینی ام هم مشکوکم که شلوارش دو تا نشده، سرش هوای ماجراجویی کرده.همه مان در جست و جوی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف شجاعی تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 21:40

خودمانیم برای کی می نویسم، کسی نیست که بخواند، این دکان بی رونق، این کسب بی محل. بیست و پنجم ژانویه، عصر شنبه های تنهایی و زمستان سرد شمال، شمال شرقیِ آمریکای شمالی.تا یک زمستان اینجا سر نکرده باشید، برایتان متاسفم، زمستان ندیده اید. این سومین زمستان من است و به سرد و گرمش خو کردم و بیشتر لذت می برم تا ذلت بکشم. پنج شش ماه تا پایان درس در این مقطع مانده، کش دار شده اما مثل همه چیز تمام می شود و یکروزی دلمان برایش تنگ.رادیو توی گوشم، لرزه بر تنم، ای خوش حالی است اگر بدانید چطوری تنهایی شاد ترین خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف شجاعی تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 21:40

دوباره تنهام و موسیقی پناه، یعنی کسی که موسیقی بدو پناه می برد. فقط از ترکیبش خوشم آمد، نوشتمش.امروز به محضر مردی بودیم روی عدد یک بیلیون دلار نشسته. می گفت نه در داشتن خوشی هست و نه در انجام دادن. به حرف او در بودن، آن چنان که می خواهی باشی، آنجاست که شادی هست و دولت به کنار.می گفت مسئولیت همه چیز را که بپذیرید، گلایه و شکایت را دور بریزید، آنوقت به اندازه کافی که زمین بخورید، دست آخر یکبار برای همیشه ایستاده اید. سوال می پرسید : از سهم شما در دنیا و میراثی که برجا خواهید گذاشت، همان پرسش لگسی.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف شجاعی تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 21:40

صفحه بندی